بگذار، ناحقیقت

گردد. به نظر هایدگر حقیقت مبتنی بر هستی دازاین گانه به این معنا نیست که حقیقت سوبژکتیو باشد . مقام دازاین کشف کنندگی ومواجهه با خود موجودات است (همان:۵۱۱) .
دازاین می تواند موجودات را آنگونه که در خود هستند کشف کند. استلزام هر موجود در گزاره به خاطر حیث کشف کنندگی دازاین است . حقیقت به نظر هایدگر پیش فرض ما نیست ، بلکه خود حقیقت این امکان را از حیث هستی شناختی فراهم می آورد که ما بتوانیم چیزی را از پیش فرض کنیم. از پیش فرض کردن یعنی فهمیدن حقیقت چون چیزی که به خاطر آن دازاین هست( همان : ۵۱۲).
دازاین موجودی است که توان بودن دارد یعنی توان بودن در جهان را دارد . موجودات دیگر هم دورن جهان هستند ولی این پیش فرضی را که دازاین داراست ندارند.در این پیش فرض، حقیقت همچون گشودگی در نظر می گیریم واین گشودگی به خاطر آن است که دازاین به این جهان پرتاب گشته است ( همان، ۵۱۳) .
به نظر هایدگر وقتی که از دازاین به عنوان سوژه با تعابیری چون من محض وآگاهی به معنای کلی یاد کنیم واقع شدگی او در این جهان را از یاد برده ایم. هستی حقیقت با دازاین هم سرچشمه است .هستی به خاطر آن قابل فهم است که دازاین دارای گشودگی است. حقیقت وهستی هم سرچشمه هستند. (همان، ۵۱۶).
چنانکه ملاحظه می شود هیدگر در وجود وزمان حقیقت را در نسبت با وجود آدمی (دازاین) مورد بررسی وتحلیل قرار می دهد . حقیقت آشکارگی است ودازاین وجودی است باز وگشوده به سوی عالم وهستی ولذا موجودات بر او آشکار می شوند . اما هایدگر در آثار بعدی خود می کوشد به ذات خود حقیقت ونسبت آن با خود وجود تامل کند . رساله درباره ذات حقیقت که پس از وجود وزمان نوشته شده است از جمله آثار واسط بین هیدگر متقدم ومتاخر است .

۱-۲- حقیقت در رساله درباره ذات حقیقت (۱۹۳۰)
هایدگر در این رساله ذات حقیقت را مورد بحث قرار می دهد نه مفاهیم گوناگونی که از حقیقت موجود است . برای تحلیل مفهوم حقیقت به تحلیل مفهوم عام ومتداول حقیقت می پردازد و در مرحله اول تحقیق با این پرسش مواجه می گردد که چه چیز مفهوم حقیقت را امکان پذیر می سازد .در مرحله دوم پژوهش در ادامه مرحله قبل به سراغ تامل درباب ذات انسان می رود، اما این تامل نمی تواند به پرسش درباب حقیقت پاسخ محصلی بدهد بلکه تنها می تواند موجب دریافت بیشتر و ورود به حوزه وجود خود پرسش گر شود. فهم ذات دازاین برحسب ذات حقیقت امکان پذیر است و تبیین آن به تعریف جدیدی از خود فلسفه منجر می شود (بیمل:۱۳۸۶: ۴ ۱۱) .
هایدگر برای روشن کردن مفهوم معمول حقیقت مثالی می آورد ؛ اگر ما از طلایی حقیقی در تمایز با طلایی قلابی سخن بگوئیم ، طلای قلابی واقعا آنچیزی که نشان می دهد نیست وصرفا با طلای حقیقی شباهت دارد اما طلای واقعی نیست. هر دو مورد مذکور امور واقعی در جهان خارج هستند. ملاک تشخیص این دو از هم چیست. آنچه که در متافیزیک سنتی ملاک تشخیص حقیقی بودن قلمداد می شود تطابق است. برطبق تعریف سنتی ، حقیقت هم می تواند وصف ماده باشد وهم می تواند وصف گزاره باشد . حقیقت در این تعریف منطبق بودن با چیزی معنا می دهد ومنطبق بودن با صدق یکی گرفته می شود(Heidegger:1996:117) . مطابقت به دو صورت تطابق ادراک با شئ وشئ با ادراک می آید . هایدگربرای یافتن صورتبندی معمول حقیقت به دنبال مفهوم معمول حقیقت در آخرین ریشه آن می گردد . تعریف سنتی حقیقت را برای ما روشن می گرداند که ذات حقیقت اثبات برای چیزی است وبنابراین حقیقت به عنوان صدق اندیشیده شده است. این ریشه را هایدگر ابتدا در کانت می بیند . وی به تطابق به چشم متفاوتی از پیشنیان خود نگریست .تطابق شئ با عقل به سادگی به معنای صدق نیست . بنیاد مفهوم من متعالی او در سوژه است که ابژه برایش اثبات می گردد. براساس باور کلامی مسیحی در قرون وسطی ، تطابق عبارتست از مطابقت شئ با عقل اما منظور از عقل در اینجا عقل الهی است . همه موجودات از جمله عقول بشری مخلوقند. بنابراین عقل به عنوان ظرفی است که خدا آن را به ما اعطا کرده است وامکان صدق معرفت بشری ریشه در این واقعیت دارد که ماده وگزاره بر بنیاد وحدت طرح الهی خلقت با یکدیگر مطابقند . ملاک صدق تطابق مخلوق با خالق برحسب نظم الهی است (ibid:118) . عقل جهانی در دوره مدرن جایگزین باور کلامی مسیحی از نظم الهی می شود که قانون خودش است وبر این ادعا است که حاصل آن قابل فهم است. اما تفسیر حقیقت به عنوان صدق باقی می ماند و اعتباری کلی می یابد . ذات حقیقت گزاره ای صدق است که نیازی به هیچ برهانی ندارد .هنگام شرح چگونگی رخ دادن صدق قبلا وجود ذات حقیقت پیش فرض گرفته شده است. ذات حقیقت برای هر شخصی بدیهی است این همان آشکارگی وانکشاف است که تحت آن مفهوم حقیقت آشکار می گردد. در برابر مفهوم حقیقت طبق تعریف سنتی مفهوم ناحقیقت وجود دارد . ناحقیقت گزاره ای به معنای عدم انطباق گزاره با شئ است وشئ ناحقیقی عدم توافق موجود با ذات آن است. در هر دو مورد مذکور ناحقیقت به عنوان نامطابق شمرده می شود (ibid:119) . هایدگر برای روشن کردن اینکه تطابق امری ناممکن است مثالی می آورد ابتدا دو سکه پنج مارکی را فرض می کند که روی میز قرارگرفته اند ومطابق هم دانسته می شوند اما این دو سکه نمی توانند از هر جهت مطابق هم باشند زیرا تنها از نظر نمود بیرونی است که مانند هم به نظر می رسند. همچنین فرض بر تطابق سکه پنج مارکی وگزاره ای که درباره آن داده می شود را مطرح می کند . اینچنین مطابقتی با مشکلاتی روبرو است ؛ اول ازهمه این که سکه از فلز ساخته شده است ،گرد است و با
آن امکان خرید چیزی هست و همچنین فضایی را اشغال می کند. اما گزاره ای که درباره سکه داده می شود هیچ یک از این خصایص را دارا نیست .اما طبق نظریه مطابقت ،گزاره ای که با وجود همه این عدم شباهت ها با شئ در تطابق باشد صادق است ) .(ibid:120 پس پرسش در این جا معنای مطابقت است. هیدگر در اینجا به رابطه درونی میان گزاره وشئ می پردازد . ذات مطابقت از نوعی رابطه میان گزاره و شئ گرفته می شود .هایدگر به این رابطه نام بازنما می دهد . میان شخصی که عمل بازنمایی انجام داده وشئ بازنموده نوعی نسبت برقرار است که در قلمرو گشودگی صورت می گیرد. در گزاره دازاین به شئ اجازه می دهد تا به عنوان ابژه در برابر او قرار گیرد ولی آنچه باعث می شود تا او درباره شئ گزاره ای صادر کند این است که شئ در حوزه گشودگی به خود بیاستد وخود را آنطور که هست به او نشان دهد .بشر با گشودگی خود در میان موجودات قرار می گیرد (بیمل:۱۳۸۱: ۱۱۹ ). گزاره خودش آشکار کننده نیست بلکه به جهت نسبتی که دازاین با حوزه گشودگی برقرار می کند آشکار کننده است.گزاره تحت نفوذ شئ است ومبتنی بر گشودگی دازاین است وشئ توسط گشودگی دازاین است که می تواند خود را به ما بنماید. ملاک صحت گزاره به خود اشیاء بازمیگردد.(همان،۱۲۱).
صدق گزاره با گشودگی معلوم میگردد وگشودگی نسبتی است که دازاین با موجودات برقرار میکند .گشودگی شرط درونی امکان صدق است وخود ریشه در آزادی دارد . ذات حقیقت به معنای صدق آزادی است . این مطلب که ذات حقیقت آزادی است باید مورد بررسی قرار بگیرد . شاید این نوع بحث ما را به این نتیجه برساند که با قرار دادن ذات حقیقت در آزادی ما تسلیم به تمایل بشری شده ایم وحقیقت را تابع سوژه بشری کردیم . اما آزادی از نظر هایدگر طبق بحثی که کمی بعدتر درباره معنای آن خواهد شد تابع سوژه بشری نیست واساسا هایدگر از اینکه بشر را سوژه بداند امتناع می کند (Heidegger:123) . رابطه ذات حقیقت با آزادی در فلسفه هایدگر ریشه در تفکرکانت در عقل محض دارد. از نظرکانت برای آزادی، اراده توسط فاهمه باید تعین بیابد. وانسان باید از قید محسوسات خلاص گردد. (عبدالکریمی: ۱۶) .قوه خیال پیوند دهنده میان حس وفاهمه است.در پرتو فهم نقش قوه خیال درنقد عقل محض وتفسیر هایدگر بر آن رابطه ذات حقیقت وآزادی را بهتر می توان درک کرد.(همان:۱۸). برای یافتن ارتباط بین حقیقت وآزادی باید درباره آزادی بشر به پژوهش پرداخت . پرسش در اینجا این است که چگونه می توان به ذات آزادی اندیشید (ibid: 124) . دازاین به علت عمل بازنمایی قادر است بگذارد تا معیار حقیقت اشیاء از طریق خود آنان حاضر گردد.آشکار شدن موجودات برای دازاین وتسلیم شدن دازاین به این آشکارگی یک فرایند است. این همان معنایی است که هایدگر از ذات حقیقت به معنای آزادی در نظر دارد. دازاین به جهت حیث برون ایستا بودن است که می تواند خود را در معرض موجودات قرار دهد. (عبدالکریمی: ۲۴) . به نظر هایدگر مبنای مواجهه دازاین با شئ آزاد ورها کردن خود به سوی شیئ است که در قلمرو گشودگی ظاهر وآشکار است. ذات حقیقت آزادی است. حقیقت بر آزادی مبتنی است وبا آزادی است که حقیقت ممکن می شود. آزادی ذات وماهیت خود را از یگانه حقیقت ذاتی اخذ می کند. اما ذات خود آزادی چیست؟ آزادی گشودگی انسان است، آدمی در حوزه گشودگی قرار دارد وخود را تابع آشکارگی می کند وخودش را به حوزه گشودگی متعهد می کند ودر این تعهد یک بگذار باش بودن تحقق می یابد (بیمل،۱۲۲).تعبیر هایدگر از بگذار باش بودن به معنای غفلت وبی تفاوتی نسبت به موجودات نیست. تعبیر بگذار باش بودن به معنای اشتراک در حوزه گشودگی است .همه موجودات در حوزه گشودگی می ایستند ولی تنها دازاین می تواند از امری که در این حوزه خود را آشکار می کند پرسش کند. دازاین با حیث گشودگی وبرون ایستایی خود را در معرض شئ قرار می دهد و مراد از برون ایستایی بگذار باش بودن است . آزادی خود برون ایستاست یعنی خود را در معرض شئ قرار دادن . ذات حقیقت وذات آزادی یعنی دازاین خود را در معرض افشای موجودات قرار می دهد ( همان: ۱۲۴) . تفکر غربی با دریافت حوزه گشودگی آغاز می گردد که به آن ، آلثیا می گویند و به ناپوشیدگی ترجمه می شود. این ترجمه صرفا ترجمه ای تحت الفظی نیست. این ترجمه تجدید نظر درباره مفهوم معمول از حقیقت به معنای صدق گزاره و بازگشت به انکشاف موجودات است . در این مواجهه دازاین با موجودات ،آنها خودشان را از این جهت که چه هستند وچگونه هستند آشکار می کنند. دازاین در بگذار باش بودن خود را در معرض موجودات دیگر قرار می دهد (Heidegger:125).آزادی از نظر هایدگر آنچیزی نیست که دازاین آن را انتخاب می کند یا از برگزیدن آن امتناع می ورزد بلکه آزادی انکشاف موجودات است آنگونه که هستند . انکشاف هم دراگزیستانس بشری حفظ می گردد. حیث بیرون شوندگی دازاین است که موجودات را می گذارد که باشند. تمایل بشر برای آزادی در اختیار او نیست. بشر آزادی را به عنوان دارایی ندارد بلکه آزادی است که مالک انسان است. نسبت آزادی با انسان از بنیاد و وجه تمایز انسان در بگذار باش بودن موجودات رخ می دهد (ibid:126) .
اگزیستانس بشر تاریخی تنها هنگامی که بشر با نظر به ناپنهانی به پرسش از چیستی موجودات می پردازد، آغاز می شود . این سوال دلالت برآغاز تفکر غرب دارد.تاریخ هنگامی آغاز می شود که موجودات آشکار می شوند واین آشکاری را حفظ می کنند. در هر دوره انسان به عنوان نگاه دارنده گشودگی وجود به نحوی خاص با آن نسبت برقرار می کند . تنها اگزیستانس بشر تاریخی است ، طبیعت تاریخ
ندارد . تاریخی بودن ویژگی آدمی است زیرا انسان به ناحیه باز وجود تعلق دارد . هر نسبتی که بشر برقرار می کند به جهت بودن او در حوزه گشوده وجود است ذات حقیقت آشکارگی موجودات است. حقیقت ویژگی قضایای صادق نیست. حقیقت ابژه ای نیست که توسط سوژه انسانی دارای اعتبار گردد. پس در این حوزه ما نمی توانیم آن را شناخت . حقیقت کشف موجودات است که ذاتا گشوده هستند. همه تطابق های بشری در معرض حوزه گشودگی هستند. بنابراین بشر به این نحو گشوده است. هر نحوی از تطابق انسانی به نحوی گشوده است. برون ایستایی دازاین به معنای تاریخیت بشر است.تاریخ امکانات ذاتی ،آشکارگی موجودات به عنوان کل است. انتخاب های کم وساده تاریخی ازذات اصیل حقیقت برمی خیزند که اصالتاً آشکار است (Heidegger:127). انسان به سبب انس والفت است که با موجودات نسبت برقرار می کند اما انس هیچ وقت به معنای احساس وتجربه نیست. رفتار واعمال بشر مأنوس و همنوا با وصف ظهور آنچه در تمامیت است می باشد، ولی آنچه با آن مأنوس وهمنوا هستیم در واقع خود را پنهان می کند. در بگذار باش بودن ما به آنچه هست ودر عین حال به پنهانی تسلیم می شویم . حقیقت آشکار شد گی محسوب می شود وناحقیقت به پنهانی تعبیر می شود وپنهانی به معنای واقعی ذات حقیقت است ( بیمل:۱۳۸۱: ۱۲۸) . موجودات ممکن است پوشیده یا تحریف گردند وتظاهر به چیزی کنند که نیستند ؛ در این حال ناذات حقیقت به منصه ظهور می رسد . آزادی به عنوان ذات حقیقت در ملک بشر نیست در نتیجه ناذات حقیقت هم نمی تواند در ملک بشر باشد. ناحقیقت باید از حقیقت ناشی گردد زیرا این دو متعلق به یکدیگرند . در متافیزیک سنتی گزاره نادرست امری مخالف گزاره درست محسوب می گردد . به نظر هایدگر ذات حقیقت از صدق گزاره استخراج نشده است پس ناحقیقت هم امر ناصادق در حکم نیست . ذات حقیقت خود را به عنوان آزادی نشان می دهد وهر نحوه ای از نسبت گشوده دربگذار باش بودن به موجودات شکوفا می گردد (Heidegger:1996:129) . هر نحوه نسبتی که بشر با موجودات برقرار می کند آنها را افشاء می کند وهمچنین موجودات را به عنوان یک کل پنهان می دارد. بگذار باش بودن در عین حال پنهان کردن است. حیث آزاد کننده اگزیستانس دازاین موجودات را به عنوان کل پنهان می دارد. پنهانی محرومیت از آشکارگی( آلثیا) است. پنهانی آشکارگی را در خود حفظ می کند . پنهانی عدم آشکارگی است ومطابق آن ناحقیقت بیشترین تناسب را با ذات حقیقت دارد

دیدگاهتان را بنویسید