بدیعی، کارگر، سرباز، خودکشی

پادگانش فرار می‌کند، طلبه افغان شروع به موعظه بدیعی می‌کند و خودکشی را برخلاف تعالیم اسلام و دستورهای قرآن می‌داند اما کارگر موزه که بعدا معلوم می‌شود پرندگانی مثل بلدرچین و کبک را برای تاکسیدرمی در موزه شکار می‌کرده، با تعریف ماجرایی از روز خودکشی خودش و این که چطور«یک توت شیرین مانع خودکشی او شده» پیشنهاد او را قبول می‌کند. در پایان فیلم هنگامی که منتظر دیدن سرنوشت «بدیعی» هستیم، فیلمبرداری تغییر می‌کند و تصاویری از پشت صحنه، کارگردان و گروه فیلمبرداری و همایون ارشادی می بینیم که از قبر بیرون آمده است. او در پایان به درک تازه‌ای از معنای زندگی می‌رسد.
4-2-6 معرفی شخصیت های فیلم
آقای بدیعی: مرد میانسالی که قصد خودکشی دارد. آقای بدیعی (همایون ارشادی)، مرد میانسال فیلم، سوار بر اتومبیل خود در حاشیه شمالی شهر تهران در کنار تپه‌هایی در دست ساخت و در جوار کارگران و سربازان یک پادگان، دنبال کسی است که فردا صبح سر قبر او بیاید و زیر درختی که نشانه‌گذاری شده، رویش خاک بریزد و بابت این کار هم پیشاپیش پولش را بگیرد. اطلاعات زیادی در طول فیلم از شخصیت اصلی به بیننده داده نمی شود. فقط در طی سوال و جواب ها تصویر کمرنگی از او شکل می گیرد. از ماشین و پیشنهاد پولی که به دیگران می دهد به نظر می رسد وضع اقتصادی نسبتاً خوبی دارد. ولی احساس محبت و یا عاطفه در او کمتر به چشم می خورد. او حتی در گفتگو با دو کودک بازیگوش که حرفها و اداهای با نمکی دارند، حتی لبخند هم نمی زند و کاملا خشک و بی هیچ حس خواسی مثل کسی که فقط ماموریت دارد سوالاتی مطرح کند و جواب هر چه باشد تاثیری بر او ندارد، از کنار آنها به مانند اکثر شخصیت های فیلم، می گذرد. او انسان مذهبی و یا لادین به نظر نمی رسد. برای تمایل به خودکشی او دلیل مشخصی در فیلم بیان نمی شود. بنابراین دلایلی که معمولا شخص را به این کار وا می دارد در او به وضوح دیده نمی شود.
سرباز: پسر جوان کردی که در پادگان (بالایی) نزدیک محل عبور بدیعی خدمت می کند. او اشاره می کند دو برادر دارد که در تهران کار می کنند. با توجه به حرفهای خود سرباز این طور برداشت می شود که او و خانواده اش زندگی سخت با سطح اقتصادی پایین دارند. در فیلم او ابتدا پیشنهاد کار از سوی بدیعی را میپذیرد. اما وقتی از نوع کار باخبر میشود پا به فرار میگذارد.
طلبه افغانی: مرد جوان اهل افغانستان که برای تحصیل و طلبگی به ایران آمده است. وی با یک از کارگر افغانی که در یک شرکت ساخت و ساز نگهبان است نسبت آشنایی دارد و گاهی کنار او در محل نگهبانی می ماند. بدیعی پیشنهادی که برای سرباز مطرح کرده بود برای او نیز بازگو می کند. او نیز اگر چه پیشنهاد بدیعی را رد می کند اما عکس العملی متفاوت دارد و به جای ترس یا فرار به نصیحت بدیعی می پردازد و سعی می کند او را با اشاره به آموزه های دینی از این کار منع کند.
آقای باقری: پیرمردی با لهجه آذری که در یک مرکز تاکسیدرمی کار می کند. او تنها شخصیت فیلم است که به راحتی خواسته بدیعی را می پذیرد. فرزند او بیمار است و به همین خاطر پول را می پذیرد. ولی با تعریف داستان خودکشی ناموفق خود که با خاطر خوردن توت بالای درخت از این کار منصرف شده است، از بدیعی می خواهد دیدش را به زندگی عوض کند. به خاطر شغلی که دارد با مرگ برخورد متفاوتی دارد و به نظر می رسد حقیقت مرگ را پذیرفته است اگرچه به نظرش نمی توان بدون طعم گیلاس زندگی کرد.
4-3 تحلیل نشانهشناسی فیلم
4-3-1 سکانس اول فیلم / محل وقوع در حاشیه شهر – داخل ماشین – زمان: روز
توصیف صحنه:
نمای مدیوم کلوزآپ از بدیعی، شخصیت اصلی فیلم داخل ماشین در حال رانندگی، نشان داده میشود. صدای هیاهو و صحبت از خیابان به گوش می رسد. صداهای خارج قاب خیلی بلند است و به نظر می رسد به تصویر در حال نمایش غالب شده است. دوربین از داخل ماشین و از جایگاه راننده، پنجره سمت راست بیرون را نشان می دهد. کارگرها ایستاده اند. همه دنبال کار هستند. یکی می پرسد: کارگر؟ بدیعی می گوید: نه خیر. همچنان با نگاه کسی که دنبال چیز خاصر است به همه نگاه می کند. دوربین در رفت و برگشت از یک نمای ثابت از چهره بدیعی و نمای بیرون است. ماشین حرکت کرده و در حال عبور از کنار کارگری که با شلنگ در حال آبیاری است می ایستد. بدیعی نگاه می کند ولی به راه خود ادامه می دهد. صدای کوبیده شدن چیزی به گوش می رسد. به یک منطقه بایر پر از لوله و تپه هایی که تازه در حال درختکاری است می رسیم. دو کودک در حال بازی داخل یک ماشین قرازه هستند. بدیعی ماشین را نگه می دارد. کودکان وانمود می کنند ماشینی که داخلش هستند سالم هست و آنها در حال رانندگی هستند. فریاد می زنند الان می افتد توی دره. ماشین که می ایستد به بدیعی سلام می دهند. بدیعی بدون توجه خاص به بازیگوشی بچهها به راه خود ادمه میدهد. در ادامه با یک کارگر سنگ تراشی صحبت می کند و پیشنهاد کار می دهد. که کارگر پیشنهاد پول بدون بیان نوع کار را برداشت سوء می کند و با درگیری لفظی و تهدید بدیعی را از آنجا دور می کند. کارگر بعدی پلاستیک جمع کن است که او نیز پیشنهاد کار بدیعی را رد می کند و میگوید کار کردن بلد نیست. با شروع تیتراژ سکانس تمام می شود.

مطلب مرتبط :  

هرمنوتیک
معنایی یا ضمنی
نمادین
کنشی
فرهنگی یا ارجاعی

صحنه اول

بدیعی در جستجوی چیست؟
چرا بدیعی به کارگران پیشنهاد پول می کند؟

رانندگی مداوم معنای ضمنی سرگردانی
پیشنهاد پول/ مشکلات اقتصادی
لحن تند کارگر سنگ تراش/سطح فرهنگی پایین
ماشین بازی بچهها/ ماشین بازی بدیعی

عنوان فیلم /زندگی در تضاد با مرگ
ماشین/تکنولوژی
کارگر/زحمت و کار فیزیکی
ماشین بازی بجهها/ سرزندگی در مقابل ماشین سواری بدیعی
رنگ خاکی و نازنچی/ پاییز/ اندوه و ناامیدی فصل پیش از مرگ
لولههای روی هم/ ارتباطات شکل نگرفته
راننده چرا به هر کس که میرسد پیشنهاد پول می دهد.
لهجه کارگران / شهرستانی
ساخت وساز در پس زمینه فیلم/ توسعه و گسترش زندگی شهری
عنوان فیلم (طعم گیلاس) اولین مورد نمادین فیلم است. گیلاس به رنگ سرخ که نمادی از زندگی و حیات است و از میوههای خاص فصل بهار می باشد و بهار خئد نمادی از زندگی حیات و سرزندگی است. با این حال در طول فیلم با مناظری از درختان خشک و پاییزی، تپهها و زمین های خاکی روبرو هستیم، که رنگ زرد و قهوه ای حاکم بر این فضا کاملا در تضاد با نام فیلم است.
کارگردان لوکیشین این فیلم را در اطراف تهران و به خصوص در فصل پاییز انتخاب کرده است تا وضعیت روحی و روانی شخصیت اصلی قصه را در همان صحنه های اولیه فیلم به بیننده منتقل نماید. نمایی از شهر دودگرفته به گرفتگی فضای فیلم میافزاید. در پس زمینه محلی که ماشین عبور می کند لولههایی روی هم ریختهاند که نشان می دهد در این مکان ساخت و سازی در حال شکل گیری است. از طرفی این لولهها نشان از ارتباطات شکل نگرفته دارد. ارتباط کانالهای شهری و شاید ارتباط انسانها. ماشین های خاکبرداری و حمل شن و ماسه کارگرها و.. فضاهای ساختمان های نیمه کاره با آجرها و سنگ و موزاییک و فضاهای سبزی که به تازگی شکل گرفته، همه نشان از توسعه زندگی شهری دارد.
از اولین دیالوگ بدیعی با مرد کارگر اولین قطعات پازل شخصیتی او شکل میگیرد هر چند در گفتگو با کودکان چهرۀ سرد و بیتفاوتش در برابر شوخیها و بازی کودکان و عبورش در حالی که کودک صحبت میکرد اشارات جزئی به شخصیت بدیعی صورت گرفته بود. از جمله این جملات: – آقا بفرمائید برسونم. – یه دقیقه لطفاً تشریف باورید.. در گفتگو با کارگر پلاستیک جمع کن احوالپرسی و سؤال از دلیل زخم انگشت و یا گفتن – چه پیرهن قشنگی … رنگش بهت میاد .. میدونی اون رو چی نوشته و … نشان از تلاش او برای برقراری ارتباط صمیمانه دارد.
روی پیراهن مرد پلاستیک جمع کن نوشته UCLA [2] نوشته شده است. کارگردان عمداً با بلند کردن صدای محیط اجازه نمیدهد تماشاگر توضیح بدیعی را بشنود. در واقع تفسیر را به تماشاگر واگذار میکند. شاید چیزی ممنوعه باشد و شاید حقیقتی در مورد نقش اول را آشکار کند که تماشاگر نباید بداند.
4-3-2 سکانس گفتگو با سرباز:
توصیف صحنه: بدیعی در ماشین در داخل شهر در حال چرخیدن با همان نمای مدیوم کلوزآپ به تصویر کشیده شده است. سربازی از او در خواست میکند که او را هم برساند. بدیعی مسیر را می پرسد و سرباز با دست نشان میدهد. سرباز اولین سرنشین ماشین است. بدیعی می پرسد خستهای؟ – بله. – سرباز که خسته نمیشه که. – چیکار کنیم. خب از دارآباد تا اینجا همش راه اومدیم. – دارآباد می آی؟ – آره… اینجا جایی است که موقعیت لوکیشن فیلم بیان می شود.
از ادامه سؤال جوابها معلوم می شود سرباز اهل کردستان است و قبل از آمدن به سربازی کشاورز بوده و بعد از سربازی قصد دارد به شهر خودشان برگردد. همچنین دو برادر دارد که ازدواج کرده اند و در تهران زندگی میکنند. چون منزل برادرهایش تنگ است بیشتر پیش شوهر خالهاش میرود. در ضمن در مدت سربازی پول کمی دریافت میکند.
سرباز خود تداعیگر جن

مطلب مرتبط :   همه چیز در مورد جراحی زیبایی