بدیعی، طلبه، تونی، گفتگو

و نه اینکه من میتونم بگم. اگه هم بگم متوجه نمی شین. نه اینکه نفهمین، می فهمین من چمه اما حسش نمی تونی بکنی. شما می تونی با من همدردی بکنی. می تونی بفهمی من چمه می تونی زبونی با من هم دردی کنی ولی حسش نمی تونی بکنی. شما رنج خودت را داری، من رنج خودم رو دارم…
اول تصمیم و انتخاب دوباره مورد تأکید قرار می گیرد. سپس با بیان نکردن مشکل این اجازه به بیننده داده می شود که مشکل خود یا هر مشکلی که از دید او مهم است در این جای خالی قرار داده شود؛ چون به هر حال «چه» بودن مشکل اهمیتی ندارد و قرار نیست آن را حل کنیم. فقط قرار است با بدیعی همراهی کنیم تا به راهش ادامه دهد. متوجه نشدن و حس نکردن که در حوزه عاطفه و احساس است و همچنین از سوی دیگر فهمیدن و زبانن بیان کردن که از عقل نشأت می گیرد به طرف مقابل نسبت داده شده است. به این طریق احساس بر عقل ارجحیت داده می شود و به نوعی حوزهای که بدیعی در آن کاستی دارد حوزه عاطفه و احساس به نظر می رسد. چنان که در گفتگو با سرباز می گوید دیوانه که نیستم حتما مشکلی دارم یا اشاره به اینکه اگر نصیحت یا راهنمایی می خواست به سراغ کسی می رفت که تجربه اش بیشتر بود و یا لااقل تحصیلاتش را تمام کرده بود… پس نیاز به چارچوب عقل و هدایت در خود احساس نمی کند.
– من تنها چیزی که از شما می خوام تنها کمکی که می خوام از دستهای شماست. – دست من به حق کار می کنن. این کاری که شما می خوایی کار خوبی به نظر نمی رسه. – من می دونم خودکشی از گناهان کبیره است. اما این هم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه. وقتی خوشبخت نیستی باعث اذیت و آزار اطرافیان می شی. این گناه نیست؟ … خدا اینقدر بزرگه که محاله بخواد زندگی را به بندگان خودش تحمیل کنه. برا همین هم این امکان رو بهش داده. اشاره به این نکته که دست اهل دین به حق کار می کنه یا لااقل خودشان چنین فکر می کنند، ارجاع به طرز تلقی ایشان از کار و کمک به دیگران دارد. بدیعی در صحبت با طلبه، برخلاف سرباز که از شجاعت سخن به میان آورد، از گناه و آزار نرساندن به دیگران و خواست خدا که مفاهیمی دینی در خود دارند استفاده می کند؛ به عبارت دیگر با هر کسی به زبان خودش حرف می زند و از موضع خود او وارد می شود تا بتواند همراهی آنها را جلب کند.
پس از طی مسیر و رسیدن به جای مورد نظر از طلبه میخواهد که چاله را ببیند. طلبه هم با آرامش پیاده شده و چاله را می بیند. همانند نماهای قبلی از این مکان صدای پرندگان بخصوص کلاغ فضای تصویر را به حال و هوای مرگ نزدیکتر می کند. در این گفتگو روش دقیقی که بدیعی قصد دارد خود را بکشد شرح داده میشود. -… من تصمیم گرفتم امشب تمام قرصهای خوابم را یکجا بخورم بعد هم بیایم تو همین چاله که دیدی دراز بکشم بخوابم. توقع من از شما اینه که صبح زود، مثل یک برادر مهربون بیای روی منو بپوشونی همین.
همزمان با رسیدن به این نقطه کادر تصوبر طوری بسته شده که شکاف طولی تپه کادر را به دو قسمت تقسیم کرده است. در کل فیلم، کادرهایی که بسته شده کاملا به آگاهی و عمد بر اساس قوانین معمول کادر در هنرهای تجسمی تنظیم شده است. همچنین تقسیمات طلایی در بیشتر کادرها لحاظ شده است. این موضوع نه تنها به زیبایی و تعادل بصری تصویر افزوده بلکه نشان از تبحر کارگردان در زمینۀ عکاسی و نقاشی نیز دارد. برخی از نماهایی که تا حد شباهت به یک نقاشی آبستره پیش رفتهاند و تجزیه آنها را به معادل سطح، خط و نقطه امکان پذیر ساختهاند، ساحت سینمایی فیلم را پشت سر گذاشته و وارد قلمرو تصاویر انتزاعی ذهن می شوند.
اشاره به «قرصهای خوابم» نشان می دهد این شخص به طور معمول از قرص خواب استفاده می کند. پس درگیری ذهنی دارد که خواب را برای او سخت کرده است. پس او خوردن تمام قرصهایش و خواب ابدی را به یک به یک خوردن و خواب کوتاه ترجیح می دهد و از این طریق رنج مدام تلاش برای رسیدن به آرامش را پایان می دهد. از سرباز به عنوان پسرش و از طلبه به عنوان برادر مهربان توقع مساعدت دارد. اما طلبه همچنان به قرآن اشاره می کند. بدیعی بدون توجه به حرف او سوای اجر اخروی و به اجر دنیوی این کار اشاره می کند که آنقدر خواهد بود که طلبه را از کار در تابستانها بی نیاز کند. طلبه نیز بدون توجه به صحبت بدیعی به حرف خود ادامه می دهد. – قرآن می فرماید که با دستتان خودتان را هلاک نکنید. چه فرقیه بین اینکه کسی کسی را بکشد و یا اینکه کسی خودش را بکشد ؟ به هر حال فرقی ندارد قتل نفس، قتله!
طلبه وقتی نمی تواند بدیعی را قانع کند با اشاره به سخن قرآن موضع قدرت تعیین کننده این حد و حصر را کتاب خدا و در راستای آن خداوند معرفی می کند و در واقع به سیاق خود باقی می ماند. بدیعی نیز او را همان جایی که سوار کرده بر می گرداند و پس از آنکه با طلبه به توافق نمی رسد به راه خود ادامه می دهد.
4-3-5 پاساژ (صحنه بدون گفتگو)
بدیعی پس از گفتگو با طلبه در مسیر حرکت خود در کنار یک کارخانه شن و ماسه سازی می ایستد. نمای کارخانه و نمای درختان مسیری که بدیعی در آن حرکت می کند در کنار هم قرار گرفته اند. تضاد تکنولوژی و طبیعت را به تصویر می کشد. «مجاورت نماها باعث می شود که آنها در تصادم یا تضاد با هم قرار گیرند و از همین تصادم است که معنا ساخته می شود.» (هیوارد،1386 :54)
مرد زیر نور آفتاب و آفتاب نمادی از حقیقت، دلالت بر این دارد که آنچه مرد به دنبال آن می گردد، حقیقت است. بدیعی به درون دستگاهی که سنگ ها را خورد می کند نگاه می کند. که نگاهش به جایی خیره می شود. ناگهان نمایی از سایه بدیعی که داخل گودال افتاده و خاک روی آن ریخته می شود نشان داده می شود.
در ادامه سایه یک بولدوزر که روی سایه بدیعی خاک می ریزد این تراژدی را درذهن به بهترین شکل تجسم می بخشد. انسانی که نه تنها خود اسیر قراردادهای تمام نشدنی است حتی سایه اش هم زیر خروارها خاک که تکنولوژی برسرش می ریزد مدفون می شود. با زاویه رو به بالای دوربین از دید بدیعی گرفته شده که محصور درون دیوارۀ پهن و مرتفعی از شن و ماسه است و بولدوزری یا کامیون تلی از خاک به سوی او رو به پائین، سرازیر میکند.
نمایی از کامیونی که بر بالای یک تپه خاک را خالی می کند و بدیعی که روی تکه سنگی نشسته میان گرد و خاک بلند شده، کم کم گم می شود. تقاضای چند بیل خاک بدیعی از سرباز و طلبه را به یاد میآورد. وقتی به اصرار یک کارگر بدون آنکه سخنی بگوید بلند می شود تا سوار ماشین شود با بسته شدن در ماشین متوجه می شویم که این نما به نمای قبلی به هم متصل شدهاند. نمای کارگاه با نمای نشان دادن چاله زیر درخت به شخصیت سوم به زیبایی به هم دوخته شدهاند که توانایی هنر فیلم را در انتخاب و گزینش لحظات زندگی و برداشتن فاصله زمانی، به رخ می کشد. این در حالی است که نماهای بلند بدون انقطاع در طول فیلم بیشتر به چشم می خورد.

مطلب مرتبط :   افغانستان، آمریکا، مجاهدین، سیاست

4-3-6 سکانس گفتگو با پیرمرد
در این سکانس نحوۀ آشنایی بدیعی با شخص سوم فیلم به تصویر کشیده نشده، حتی مسیری که پای درخت می روند نیز بر خلاف دو شخصیت قبلی نشان داده نمی شود. در واقع ما صحنه را از جایی می بینیم که انگار پیرمرد درخواست بدیعی را پذیرفته است و بدیعی می پرسد: پس دیگه مشکلی نیست؟ پیرمرد جواب می دهد نه خیر. در ادامه صحبتها متوجه می شویم پیرمرد قلباً راضی به این کار نیست. – کسی اگه می خواد یه خوبی برای کسی بکنه از روی دلش از ته دلش انجام بده اون خیلی بهتر و پسندیدهتره… اگر من می تونستم کمک دیگری برای شما بکنم، البته خیلی بهتر بود. – شما همین کمکی که من ازت می خوام انجام بده…
پیرمرد از بدیعی میپرسد: چرا حرف نمی زنی؟ مشکلت چیه؟ ولی او پاسخی نمیدهد. کارگردان هم نمیخواهد تماشاگر چیزی دربارۀ مشکلات نقش اولش بداند. حتی نشانههایی برای پی بردن به مشکلات برای بیننده ارائه نداده تا بتوان از طریق آن مشکلی که او را به خودکشی کشانده، را دریافت. او نمیخواهد با بیان مشکل بدیعی، شکلی از مشکل که میتواند انسان را به خودکشی مجاب کند را معرفی کند. اما آنچه مسلم است بدیعی از مشکلاتی که معمولا مردم با آنها دست بر گریبان هستند ندارد. مثل مشکل اقتصادی. نشانههای تأیید کننده: ظاهر مرتب و موهای به عقب زده با فرم خاص، لباسها، ماشینی که سوار شده، پولی که فقط برای ریختن چند بیل خاک پیشنهاد میکند.

هرمنوتیک
معنایی یا ضمنی
نمادین
کنشی
فرهنگی یا ارجاعی

مطلب مرتبط :   حقوق، سیاست، کیفری، مجازاتدرباره :

سکانس گفتگو با پیرمرد

پیرمرد چرا خواستۀ بدیعی را قبول کرده است؟
آیا بدیعی دچار تردید شده است؟

مسأله ای نیست نه/ پذیرفتن درخواست بدیعی
درختان و نهر آب زیر آن اشاره شمنی به بهشت دارد
صدای پرندگان خوش آواز و صدای باقری اشاره به احساس خوب بدیعی از گفته های باقری
طعم گیلاس و همزمانی با نمای کودک در حال بازی در کنار مادرش / طعم گیلاس طعم زندگی در کنار خانواده
سنگ ریزه زدن و تکان دادن شانه/ تردید در انجام تصمیم

وجود سالم/ فکر مریض
دنیا/ آخرت
تغییر فکر / تغییر مسیر زندگی
جاده سر سبز و رسیدن به خواسته / جاده خاکی و خشک و سرگردانی بدیعی
محل کار