بدیعی، طلبه، افغانی، گفتگو

دارند با خنده نشان از رضایتمند از کاری که انجام دادهاند دارد.

4-3-4 سکانس گفتگو با طلبه
در ادامه بدیعی به جایی می رود که شن و ماسه تولید می کنند. در پس زمینه یک آهنگ افغانی پخش می شود. در ابتدای گفتگو کارگر افغانی در کادر حضور ندارد ولی بعد از آنکه بدیعی دعوت او را قبول کرده و به اتاقک نگهبانی می رود هر دو در کادر دیده می شوند. بدیعی با دیدن منظره می گوید: – عجب جا با صفائی دارین اینجا. –چه با صفائی؟ یه مشت خاک و خله. –مگه خاک صفا نداره؟ هر چی خوبه از خاک در میاد. –بله اونطور که شما می گید هر چی خوبه یه روزی می ره تو خاک… زیبایی که بدیعی در خاک سرزمینش می بیند برای یک افغانی که ریشه در این خاک ندارد قابل درک نیست. حتی زمانی که فکر می کند حرف بدیعی را فهمیده باز به مسأله ارزش انسانها اشاره می کند که یک آموزۀ دینی است، نه به ارزش خود خاک. پس از گفتگوی کوتاه کارگر افغانی به داخل اتاقک می رود بدیعی از بالا جایی را نگاه می کند.
دوربین بولدوزری را نشان می دهد که داخل دره خاک می ریزد. زاویه دید دوربین نما را از پایین می گیرد. بولدوزر بر بالای تلی از خاک احساس حقیر بودن انسان در مقابل خاک را القا می کند. خاک که سرازیر می شود به طرف پایین جایی که بدیعی ایستاده می ریزد. در مقابل این صحنه تمنای بدیعی برای بیست بیل خاک را به یاد می آورد. ولی تصویر بولدوزر از این زاویه، در انتقال این حس عجز بدیعی در برابر تکنولوژی یا انبوه خاک به بیننده مشارکت دارد.
گفتن جملۀ به تنهایی هم عادت کردیم، از طرف کارگر افغانی این حقیقت را در مورد زندگی انسانها یادآور می شود که با اینکه انسانها ذاتاً گرایش به زندگی جمعی دارند ولی گاهی موقعیت زندگی آنها را وادار به پذیرش عاداتی می کند که به طور طبیعی برایشان آزار دهنده است. گسترش زندگی شهری و افزایش استفاده از گجتها اگرچه در ظاهر رفاه نسبی برای بشر به همراه داشته، ولی بیش از پیش او را به انزوا و تنهایی فرو برده است. انزوایی که نه برای تعالی روح است و نه به درد خودسازی می خورد. بلکه با گسترشاش سادهترین لذتها را که میتواند گوش دادن به صحبت یک انسان دیگر باشد را نیز از او میستاند. تنهایی که اگر از کسی پیشنهاد همصحبتی و همراهی نگیریم خود را به مجموعۀ عادتهای ناخواستۀمان گره خواهد زد و تا آنجا پیش میرود که زندگی جز مرور عادتها تعریف دیگر نخواهد داشت و آن روز است که بدیعیها سرگردان بین ماندن و رفتن می شوند.
در نماهای بعدی بدیعی با آنکه در کادر است ولی صدایش به سختی شنیده می شود ولی کارگر افغانی با آنکه در کادر نیست صدای کاملا رسا و غالب به کادر دارد. در این صحنه نیز صدای خارج از قاب و شیشه که میان دو شخصیت در حال گفتگو است بر شکل نگرفتن رابطه تأکید می کند. در ادامه بدیعی با دیدن شخصی دیگر که آشنای مرد افغانی است به دیدن او که یک طلبه افغان است می رود.
در اولین نمایی که طلبه به تصویر کشیده شده او کتاب به دست کنار چند درخت است که این درختان کاملا شکل داده و هرس شدهاند. اشاره ضمنی دارد به افکار یک طلبه که سعی می شود هرس شده و شکلی در قالب مذهب پرورش یابد. نمای لانگ شات قبل از سوار شدن فضای اطراف را و سپس همان نمای مدیوم کلوزآپ که از داخل ماشین گرفته شده است. طلبه لباس ساده ای به تن دارد و با ریش و آرایش موی خاص طلبگی و همچنین چهره و لهجهای که افغانی بودن او را نشان می دهد به تصویر کشیده شده است. ابتدا بدیعی دلیل آمدن طلبه به ایران را جویا می شود سپس در مورد هزینه تحصیل و زندگی طلبگی صحبت به میان می آورد در طی این گفتگو مشخص می شود طلبه به اصرار پدرش برای تحصیل به ایران آمده است چون در افغانستان جنگ بوده و سطح آموزش خوب نبوده است. وضع اقتصادی پدر خوب نیست و کمک هزینه حوزه که دو هزار تومان است نمیتواند کمک کافی برای طلبه باشد لذا او تعطیلات تابستان را کارگری می کند تا خرج تحصیلش را در بیاورد.

مطلب مرتبط :  

هرمنوتیک
معنایی یا ضمنی
نمادین
کنشی
فرهنگی یا ارجاعی

سکانس گفتگو با طلبه

چرا بدیعی طلبه افغانی را انتخاب می کند؟
آیا طلبه می تواند بدیعی را منصرف کند؟

درختان هرس شده/طلبه
لباس ساده و ریش/ظاهر اهل دین
طلبه/ موعظه گر کم تجربه
یاد دادن صبر و بردباری و شکیبایی
تمام قرص های خوابم را بخورم/ بی خوابی و آشفتگی
خوابیدن در گور پیش از مرگ/ بی اعتنایی به قرار دادهای دیگران

جنگ ما سخت تر از جنگ شما
فکر شما، زبان شما/ دست شما
خودکشی بیانگر انتخاب با مرگ که از روی تقدیر است در تضاد است
خواست خدا/ خواست انسان
مصلحت خدا / تشخیص انسان
انسان خسته/ منتظر فهمیدن/ احساس کردن

کارگر افغانی محل کارش را ترک نمی کند
طلبه در خواست را نمی پذیرد
موعظه طلبه اثر نمی کند

لهجه مردان افغانی ارجاع به افغانستان
کمک بدون درخواست ارجاع به انسان دوستی وکمک به هم نوع
به اصرار پدر برای تحصیل به ایران آمدن / احترام به بزرگتر و مردسالاری
اهل موعظه نصیحت منبر /تصویری از روحانیت

بدیعی به طلبه می گوید: من می دونم شما اهل موعظه و نصیحت و منبرید. اما حالا حالاها شما وقت دارید جوونید می تونید بعداً این کارها را بکنید. من به چیزی که احتیاج دارم دستان شماست. نه احتیاجی به زبان شما دارم و نه به فکر شما. شانس من این است که این دست ها متعلق به آدمییه که اهل حق و حقیقته و می دونم که با صبر و بردباری و شکیبایی که به شما یاد می دن شما بهترین کسی هستی که می تونی این کار را برای من انجام بدی. در این جملات تصور بدیعی و عموم مردم از کسانی که اهل دین و حوزه هستند و انتظاراتی که از آنها دارند بیان شده است. اهل موعظه و نصیحت ومنبر بودن این امکان و اجازه را می دهد شما به راحتی در مورد یک مسأله صحبت کنید در حالی که انتظار می رود سخن شما در راستای حق و حقیقت باشد یعنی برای منافع شخصی نباشد. از طرفی صبر و بردباری و شکیبایی که یاد داده می شود که این یاد دادن از سوی حوزه و در مرحله بعد قرآن و در رأس آن می تواند از جانب خداوند باشد پس این جایگاه می طلبد تحمل حرف و سخن مخالف را هم داشته باشید چون جایی که هست منبر جایگاه خداوند نشسته اید. با این حال بدیعی به مرد عمل احتیاج دارد نه مرد حرف و سخن. که این نیاز مالی و شرایط اقتصادی طلبه را در موقعیتی قرار داده که با کار کارگری که آشکارترین نوع کار فیزیکی و عملی است گزینه مناسب از سوی بدیعی تلقی شود. اگر چه نهایتا افکار و عقاید طلبه است که مسیر عمل او را نیز تعیین می کند. حتی درباره کارگری هم باور دارد انسان نیازمند باید کار کند. لذا با این باور به کارگری می پردازد. در ادامه گفتگو وقتی طلبه از بدیعی می خواهد تا خواسته و کارش را به صراحت بیان کند او می گوید: شما فکر می کنین خداوند خودش به انسان جون داده، هر وقت هم لازم شد میگیره. اما یه موقعی میرسه که انسان دیگه خسته است. نمیتونه منتظر بشینه که خداوند به مصالح خودش عمل کنه دیگه خودش رأساً عمل میکنه. به هر حال این همون چیزیه که بهش میگن خودکشی. بعد هم باید پذیرفت که واژه خودکشی رو فقط برای فرهنگنامه که نیاوردن. بالاخره یه جایی باید کاربرد داشته باشه. کاربردش همین جاست. خود انسان باید تشخیص بده کاربردش کجاست.
در اینجا خواست انسان در مقابل خواست خداوند قرار داده شده است و همچنین رنج و خستگی انسان بر مصالح خداوند ترجیح داده شده است. بنابراین انسان با در رأس هرم قدرت قرار گرفتن خودکشی را که انتخاب پایان زندگی است و به طور عادی با ممنوع کردن و منفی شمردن از حوزه اختیارش خارج کردهاند، می تواند برگزیند. این دیدگاه که کاملا مقایر با ارزشهای دینی و در راستای آن ارزشها و قرار دادهای اجتماعی است مطرح می شود و امکان شکستن یا زیر سؤال بردن این قرار داد را در ذهن مخاطب توسط کارگردان میسر می نماید. بدین صورت بیننده تشویق می شود که در ذهن خود به این تضادها و تمایلات پاسخی بیابد لذا از محدوده فیلم خارج می شود و ذهنش مستقیماً در مقابل واقعیتهای اطرافش قرار می گیرد و دقیقا همان چیزی اتفاق می افتد که رولان بارت معتقد است در متون نوشتنی اتفاق می افتد. «متن اساساً نوشتنی خواننده را درگیر فعالیتی فراتر از نوشتن (فعال کردن، تولید کردن) آن به عنوان یک متن می سازد. چنین متنی، به شکل ژرفتر، برداشتهای بنیادی از رابطۀ زبان با سوژۀ انسانی و چیستی سوژۀ انسانی را به پرسش میکشد. چنین متونی نشان می دهند که ما، به عنوان سوژه بخشی از متنیت یا نوشتار، و فرآوردههای رمزگانها، قراردادها، و گفتمانهای گستردهیی هستیم که متن فرهنگی را می سازند، همان متنی که ما در آن می اندیشیم و می نویسیم. جستجو برای یافتن مؤلفی در پشت این متون، در نهایت، تنها به نوشتاری دیگر، به متنی دیگر، منجر میشود؛ و با این حال، ما خوانندگان خود بخشی از همان عرصههای وسیع بینامتنی به شمار می رویم.» (آلن،145:1385)
بدیعی به طلبه در حالی که بغض کرده میگوید که من تصمیم گرفتم یه جوری خودم را از این زندگی خلاص کنم. حالا دلیلش نه به درد شما میخوره

مطلب مرتبط :   دل، بیت:، غم، چشم