بدیعی، باقری، پیرمرد، زن

باقری موزه تاریخ طبیعی/ خشک کردن پرندگان
کشتن پرندگان برای کار / قبول کار برای نجات فرزند بیمار

پیرمرد بدیعی را منصرف می کند.
بدیعی دچار تردید شده است

پیرمرد لهجه آذری دارد
باقری چون پیر است با تجربه است
لحن صحبت بدیعی با پیرمرد آرام تر است ارجاع به فرهنگ احترام به بزرگتر
باقری برخلاف میل قلبی خواستۀ بدیعی را می پذیرد/ حب فرزند
اگه به قولت عمل نکنی خیر نمی بینی/ مال حلال
من سرم بره قولم نمیره/ وفای به عهد

برخلاف دو شخصیت قبلی که از سوی بدیعی به صحبت کشیده میشد، در شخصیت سوم، باقری است که بدیعی را به گفتوگو می کشاند. « شما وقتی مطرح نمیکنین که مشکلاتتان چیه، کی میتونه به شما کمک کنه؟ باقری تنها کسی است که بدیعی را از راه دیگر باز میگرداند. سرباز فرار میکند طلبه هم به همان جایی که سوار شده برگردانده میشود. بدیعی: من این راه را بلد نیستم. باقری: من بلدم. این راه طولانیتره ولی راهش راحتتر و قشنگتره.
در ادامه پیرمرد خاطرۀ خودکشی خودش و چگونگی انصرافش از مرگ را برای بدیعی تعریف می کند که چطور طعم شیرین یک توت زندگی او را نجات داد. اینجا برای اولین بار است که چهرۀ پیرمرد که در ادامه معلوم می شود باقری نام دارد نشان داده می شود. بدیعی در مقابل می گوید: توت رو خوردی و خانم هم توت رو خورد و همه چیز خوب شد! – خوب نشد، فکرم عوض شد. البته اینکه اون ساعت خوب شد، ولی فکرم عوض شد. حالم عوض شد… در ادامه برای تکمیل صحبت خود لطیفهای تعریف می کند که از آن هم نتیجه می گیرد -… شما وجودت سالمه فکرت مریضه. پاشو برو عوض کن فکرتو آقا. دنیا جور دیگریه وقت دیگریه. دنیا را عوض کن. خوش ببین همه جا رو خوب ببین.
در اینجا می بینیم همانطور که موقعیت، یک سرباز را جنگنده یا کشاورز می کند، فکر انسان نیز نگاهش به زندگی و قرارگیری او در موقعیت ها را تغییر می دهد. اینکه در ابتدای جوانی، ایستگاه آخر قطار زندگی را انتخاب می کنیم فقط به خاطر قرار گرفتن در تنگنای موقعیتهای اجتماعی و قراردادهای مذهبی نیست، بلکه به خاطر فکر و نوع نگرش ما به زندگی و مسائل آن است.
باقری برای آنکه نگاه بدیعی را به زندگی عوض کند سعی می کند زیباییهای زندگی را به یاد او بیاورد. – قطع امید کردی؟ صبح پا شدی تا حالا، آسمان را نگاه کنی؟ نمی خوای اون دم صبح، طلوع آفتاب را ببینی؟ سرخ و زرد موقع غروب رو نمی خوای ببینی؟ ماه رو نمی خوای ببینی… شب مهتاب، اون قرص کامل ماه رو … چشمت رو می خوای ببندی؟ اینجا تماشایی داره از اون دنیا می خوان بیان اینجا رو ببینن… در حین این صحبتها از کنار نهر آب و درختان عبور میکنند حتی بعد از گذر از کنار این صحنه روی نمای صحبت باقری صدای آب و پرنده ها گذاشته شده تا تداعی زیباییهای طبیعت برای بیننده راحتتر باشد… به این چهار فصل طبیعت نگاه می کنی؟ هر فصل یه میوه میاد… بعد محبت خداوند را با محبت مادر به فرزندش باهم مقایسه می کند. – هیچ مادری به بچهاش این خدمت را نکرده که خداوند به این بندگانش ارزانی کرده… باقری شجاعت سرباز را دارد که به جنگ ناامیدی می رود و از طبیعت که آشنای سرباز بود کمک می گیرد که نظر بدیعی را عوض کند. همچنین بدون اشاره مستقیم به قرآن و دین خداوند را از طریق همین طبیعت معرفی می کند. در واقع کاری که سرباز و طلبه نتوانستن انجام دهند. چون آنچه آنها نداشتند تجربهای از نوع تجربۀ بدیعی، بود. پیرمرد او را نه تنها می فهمد بلکه حس می کند.
در طول مسیر باقری است که با گفتن بپیچ به چپ… حالا برو به راست مسیر حرکت بدیعی را تعیین می کند و او را از مسیری می برد که خودش با آن آشناست. مسیر تجربیات خودش.
-همۀ اینها را قلم بزنیم. همۀ اینها را رد کنیم از مزۀ گیلاس می خوای بگذری؟ نگذر! من رفیقتم می گم نگذر. در همین هنگام به ساختمانی نزدیک می شوند که روی پشت بام آن زنی در حال پهن کردن لباس است و دختر بچهای که پیراهن قرمزی به تن دارد در کنارش مشغول بازی است. قرار گرفتن این کلمه و این نما پشت سر هم چنان به ذهن می آورد که شاید طعم گیلاس طعم خانواده باشد. طعم زندگی در کنار یک کودک در حال بازی..
پیرمرد خود را در جایگاه رفیق بدیعی قرار داده و یک شعر ترکی را خوانده و ترجمه میکند: «عزیزم پرواز کردم بیا. افتادم به باغ دوست بیا. برادر روز خوش، به روز بد افتادم بیا. حالا ما غریبه، شما هم غریبه. بری هم دوستتم بمانی هم دوستتم در هر صورت مخلصت دوستت هستم. بمانی هم دوستتم. بری هم دوستتم.» کلام آخر پیرمرد بیانگر این حقیقت است که او نیز متوجه شده که بدیعی واقعاً دنبال مردن نیست و شاید دنبال یک دوست و هم صحبت است. از ابتدای فیلم بیننده کم کم متوجه این حقیقت می شود که نقش اول، آرزوی برقراری ارتباط با دیگران دارد؛ وگرنه میتوانست در تخت خود بماند، دارو بخورد و به زندگی خود پایان دهد. نشانههایی که دلالت بر تمایل نداشتن بدیعی به مرگ است: خودکشی یک عمل فردی است به دنبال یک نفر برای همراهی گشتن و تبدیل آن به یک کار دونفره، خودکشی در یک محل خاص، طبیعتا برای کسی که می میرد جا و چگونگی پس از آن نمیتواند مهم باشد، نخوردن تخم مرغی که نگهبان تعارف می کند بخاطر اینکه برایش خوب نیست و ..
پس از آنکه بدیعی پیرمرد را کنار در موزه تاریخ طبیعی می رساند قبل از پیاده شدن از او می خواهد که کارهایی که قرار است انجام دهد را شرح دهد، تا او مطمئن شود. پیرمرد: فردا صبح زود میام انشاا… دو بار شما را صدا می کنم، آقای… آقای بدیعی! شما هم جواب می دی. دستت رو می گیرم میارم بیرون. – اگه جواب ندادم چی؟ – جواب میدی انشاا… میدی. میدونم میدی. – اگه جواب ندادم؟ -همان کاری که شما گفتی انجام می دم خیالتون تخت راحت باشه. –بگو تا خیالم راحت باشه. بعضی کارها گفتنش از انجام دادنش مشکلتره. – ولی خب به هرحال باید انجام بدی دیگه. – بخاطر این بچه نبود همین کار را هم انجام نمی دادم. برای من مشکله قبول بفرمائید مشکله… خیلی خب میام روی شما را می پوشونم… (بدیعی وسط حرف پیرمرد- پولت رو برمیداری می ری.)… شما راحت میشی. می رم… –اینم بدون این پول برای سلامتی بچهاته. اگه به قولت عمل نکنی خیر نمی بینی. – انشاا… خیر باشه برای شما. پیرمرد اگر چه قول می دهد کار را انجام دهد ولی پول را قبول نمی کند – هر وقت که کار کردم…
پیرمرد به خاطر تجربه انصراف خودش از خودکشی باور دارد که بدیعی نیز از انجام قصد خود منصرف خواهد شد. ولی بدیعی که یک قدم به تحقق خواسته اش برای پایان دادن به زندگیش نزدیک شده دچار تردید شده که اصرار به گفتن مراحل انجام کار و طول دادن بی دلیل گفتگو با پیرمرد از اولین علائم این تردید در اوست.
پس از رفتن پیرمرد به داخل موزه بدیعی دور می زند تا از راهی که آمده برگردد. اما انگار این بازگشت به دور تسلسل متوقف شده بنابراین در گوشه ای می ایستد زن جوانی از او می خواهد تا از او همسرش عکس بگیرد این اولین جایی است که یک زن در نمای کامل فیلم ظاهر می شود و با شخصیت اصلی گفتگو می کند. پس از عکس گرفتن، بدیعی با سرعت دیوانه وار (به گفتۀ عابرین در فیلم) به موزه برمی گردد و با اصرار پس از تهیۀ بلیط برای پیدا کردن باقری داخل موزه شروع به دویدن و پرس و جو می کند. گروهی از کودکان مدرسهای به همراه معلمانشان در حیاط موزه جمع شده اند. بدیعی در حالی که عجله دارد لحظهای قاطی جمع آنها می شود. سر و صدای بچهها به همراه حیاط سرسبز و زیبای موزه برگی از لحظات زیبای زندگی را ورق می زند. تعداد زنان در حیاط بیشتر است. چند زن در حال خرید بلیط نشان داده می شود. بچههای مدرسهای پسر هستند ولی معلمان زن هستند. برخلاف طول فیلم در این صحنه ها زن و کودکان بیشتر در تصویر هستند.شاید حضور یک زن که نماد احساس و محبت و عشق است بخشی از زندگی را که باقری برای بدیعی بازگو نکرده بود را به یادش می آورد و کودکان فصل فراموش شده امید به آینده و شور ونشاط را به عنوان تکمیل کنندۀ کتاب زندگی به خاطر بدیعی می آورند. طبیعت، زن و فرزند کلید واژه هایی که زیستن و دلیل زیستن را تداعی می کنند. حالا پازل زندگی در ذهن بدیعی کامل شده پس مرگ و تمنای خودکشی به عقب رانده می شود.
بدیعی متوجه می شود باقری تاکسی درمیست است شغلی که قبلا پیرمرد از بیان آن طفره رفته بود. رابطه تاکسی درمیست با مرگ رابطۀ بخصوصی است. آنها مرگ را رقم می زنند تا زندگی را به تصویر بکشند. همان کاری که کارگردان با ساخت این فیلم انجام داده است.
وقتی که بدیعی برای یافتن باقری از داخل شیشه کارگاه به درون نگاه می کند که استادی در حال شرح دادن چگونگی مراحل شکافتن پرندگان است، صحنه کالبد شکافی پرنده فقط با صدا نمایش داده شده است. صدا در این نما هم دوباره غالب بر تصویر است. دوربین از داخل، بیرون پشت پنجره را که بدیعی با اضطراب از این طرف به آن طرف می رود، داخل کادر دارد. پس از خبر کردن باقری بدیعی منتظر آمدن او می نشیند و در دور دست به درختی که زیر آن قرار است خودکشی کند نگاه می کند. کلاغها با سرو صدای زیاد

مطلب مرتبط :   تماشاخانه، مولیر، شکسپیر، حاجی