اسلام، مدرنیته، سنّت، عقل

اجتماعی و سیاسی همان موضوع اوّل که از نظر ظاهر با قدیم فرقی نکرده است، واقعاً موضوع جدیدی شده است که قهراً حکم جدیدی می طلبد. مجتهد باید به مسائل زمان خود احاطه داشتهباشد.»(صحیفه نور، جلد 21 : 98 ) ممکن است گزارههای نو و جدید از درون خود سنّت اسلامی بر خواسته و مبتنی بر شریعت مقدّس باشند، گاهی نیز ممکن است این گزارههای جدید از بیرون وارد شوند. اینکه اسلام مخالف نو و جدید شدن نیست به این معنا نمی باشد که هر چیز جدید که از بیرون از حوزه سنّت اسلامی وارد میشود بدون ارزیابی بپذیرد. اسلام به هماناندازه که خصم عقب گرد و ارتجاع است دشمن تسلیمهای بی قید و شرط نیز میباشد. نه تنها در برابر پدیدههای نو، بلکه در برابر هر امر حالت ارزیابی و انتقاد دارد و پس از عبور دادن مسأله از غربالهای متعدّد، آن را طرد و یا پذیرا میشود.( قائمی، 1358 : 8 )
از طرف دیگر باید به این نکته هم اشاره کرد که پدیدههای نو و جدید لزوماً در بستر مدرنیته نیست که شکل میگیرد. اینکه عدّهای بیان میدارند که « بشریّت نیازمند به بهرهبرداری از اصول ثابت موجد مدرنیته میباشد. اصولی مانند عقل گرایی، علم گرایی، فردگرایی مثبت، توجّه به نظم، انسجام فکری و عملی و…اصول بشری و جهانشمول و فرا تاریخی بوده و هیچگونه تکامل و پیشرفتی منهای آنها قابل تصوّر نیست. بنابراین بکارگیری این اصول در هر جامعهی تکامل طلب، اجتناب ناپذیر است.» ( تقوی مقدم، 1380 : 45-46) نادرست و ناشی از عدم شناخت مفهومی و تاریخی مدرنیته ویژگیهای آن است. بر اساس چه معیاری عدّهای عقل و علم و نظم و انسجام فکری و عقلی و…. را صرفاً متعلّق به مدرنیته میدانند و سایرین را فاقد این مؤلفهها. البتّه در سنّت اسلامی به تعبیری، « جایگاهِ » علم و عقل در قالب علم گرایی محض66 و عقل گرایی خود بنیاد67 مورد نقد قرار میگیرد و اعتقاد بر این است که علم و عقل زمانی میتوانند راهگشایی برای بشر باشند که در کنار وحی قرار گیرند، این به معنی نفی ذات علم و عقل نیست. در باب عقل و جایگاه آن در شریعت به قدر کافی بحث شد و نشان داده شده که عقل چه جایگاه مهمّی در سنّت اسلامی دارد. و یا در باب نظم چقدر در اسلام سفارش شده است. بنابراین نمیتوان گفت این مفاهیم صرفاً از آن مدرنیته است و هر کس میخواهد به آنها دست پیداکند تنها چارهاش رفتن به سمت مدرنیته است. مونتگمری وات68 می گوید : « هنگامی که انسان تمام جنبههای در گیری اسلام و مسیحیت در قرون وسطی را در نظر میگیرد، این روشن است که تأثیر اسلام بر جامعه مسیحیت، بیش از آن است که معمولاً شناسایی میشود. اسلام نه تنها در تولیدات مادی و اختراعات تکنولوژی اروپا شریک است و نه تنها اروپا را از نظر عقلانی در زمینههای علم و فلسفه بر انگیخت، بلکه آن را وا داشت تصویر جدید از خود به وجود آورد.»( وات، 1378 : 134) آن زمان که جهان اسلام و مسلمانان چنین دستاوردهای علمی داشتند و در پیشرفت تجارت، صنعت، علم، فلسفه، ریاضیات، نجوم و ستارهشناسی، پزشکی، منطق و متافیزیک نقش به سزایی ایفا می کردند و دست آوردهای مهمّی را در ارتباط با مهارتهای دریانوردی، کشاورزی و استخراج معادن برای غرب قرون وسطی به ارمغان آوردند (سروش، 1384 : 23)ایا در بستر مدرنیته قرار داشتند؟ کاملاً واضح ست که خیر. پس نباید به اشتباه فکر کرد که تنها را تکامل و پیشرفت افتادن در دامن مدرنیته است.
با توجّه به آنچه که بیان شد، میتوان نتیجه گرفت که اسلام نه با سنّت غربی شباهت دارد و نه با مدرنیتهی آن. اینکه عدّهای سنّت در اسلام را چیزی شبیه سنّت مسیحی میدانند و اسلام را با مسیحیت یکی می کنند اشتباه است. از طرف دیگر آنان که با تفکّری التقاطی دنبال برقراری پیوند بین اسلام و مدرنیته هستند نیز در اشتباه هستند، هر چند نیّت بدی نداشته و میپندارند که با این کار می خواهند اسلام را به روز کرده و برای زنده نگه داشتند اسلام میخواهند آن را به اصطلاح با شرایط دنیای جدید تطبیق دهند. ما نه « مدرنیسم اسلامی » داریم و نه « اسلام مدرن شده ». این الفاظ بیشتر بازیهای کلامی است تا مفاهیم علمی. اسلام هرگز نمیتواند با مدرنیسم جمع شود. تفاوت این دو، تفاوتهای ذاتی است و نه عرضی. اگر هر کدام بخواهند با دیگری پیوند برقرار کنند باید در ماهیّت خود تغییر ایجاد کنند که در آن صورت نه اسلام، اسلام خواهد بود و نه مدرنیته، مدرنیته. عدّهای که فکر می کنند آثار سوء مدرنیته به اصل و اساس آن ربطی ندارد و نباید عوارض نامطلوب یک گزاره را به پای ماهیّت و ذات آن نوشت احتمالاً درک درستی از مدرنیته ندارند. عقل خود بنیاد مستغنی از وحی لاجرم به اومانیسم و در نهایت به نیهلیسم منجر میشود. اسلام نیز اگر بخواهد به سمت مدرنیته حرکتکند باید با وحی خداحافظیکند که در آن صورت دیگر اسلام به عنوان یک دین معنا ندارد.
سنّت به معنای Tradition هم متعلّق به خود جهان مسیحی – قرون وسطایی است. این مفهوم سنّت چه در معنای تاریخی و چه در معنای انتروپولوژیک و چه در معنای دینی، هیچ سنخیتی با سنّت اسلامی ندارد. که سنّت اسلامی ریشه در قرآن ( وحی تحریف نشده ) دارد.
اسلام برای تازه و زنده ماندن در دنیای جدیدی احتیاج ندارد که دست به دامن تفکّرات و ایدئولوژیهایی شود که با ذات آن در تضاد هستند. سنّت اسلامی با استعانت از اعجاز قرآن که برای همه زمانها و مکانها است و همچنین با سیراب شدن از سرچشمه آموزههای نبوی (ص) و علوی (ع) و در بستر مکتب جعفری(ع) این توانمندی و استعداد را دارد که در هر زمان و هر مکان و متناسب با هر شرایطی برای خود زایشی نو رقم زده و پاسخگوی شرایط جدید باشد و در عین حال با دستاوردهای دیگران که تضادی با شریعت خود ندارد با آغوش باز استقبالکند بدون آنکه در آنها استحاله و هضم شود. پویایی سنّت اسلامی جز ذات آن است. شاهد آن نیز، آن است که در عصری که دین به حاشیه رفته بود و فریاد افیون بودن آن در جهان سر داده می شد و کسی به دین توجّهی نداشت،در ایران، اسلام دوباره زنده شد آن هم در بالاترین سطح خود، یعنی در قالب نظام سیاسی اسلامی و با فراز و فرودهایی هنوز زنده و پا برجاست و به گفته خود غرب مهمترین خاکریز مقابله با مدرنیته غرب است.

مطلب مرتبط :   نمایشنامه، رمانتیسم، می‌توان، نصر

2-5-3- نحوهی شکل گیری نظریه
در باب نحوهی شکل گیری نظریه بطور کلان دو دیدگاه وجود دارد. برخی مهمترین امتیاز را از آن خلاقیّت ذهنی میداند. خلاقیّت ذهنی در گرو کشف و شهود است نه جمع آوری اطّلاعات و دادهها. تا زمانی که این خلاقیّت در قالب یک اندیشه منسجم ارائه نشود، دست یابی به نظریه ممکن نیست. با بکارگیری خلاقیّت ذهنی، دادهها گردآوری و ساده شده و ویژگی مشترک آنها استخراج میشوند. پس واقعیت در قالب محیط و مجموعه باز تولید میشوند تا بدان وسیله بتوان روابط ضروری را تشخیص داد. برخی دیگر با دیدگاه پوزیتیویستی و رفتارگرایانه، نظریهپردازی را متّکی بر واقعیت خارجی کرده، ذهن را تنها ثبت کننده و مستقل از واقعیات خارجی میداند. آنها معتقدند برای دست یابی به نظریههای استوار و مستحکم در علوم سیاسی و روابط بینالملل باید این حوزه مطالعاتی را به مثابه علوم طبیعی در نظر بگیریم و از روش علوم طبیعی در علوم سیاسی و روابط بینالملل استفاده کنیم ( سیف زاده، 1383 :21-22).
تفاوت این دو دیدگاه در واقع به این امر باز می گردد که یکی جهان خارج را مستقل از ذهن ندانسته امّا در مقابل دیگری جهان خارج را مستقل از ذهن میداند. این امر باعث شده این دو دیدگاه در روشهای مورد استفاده در ایجاد یک نظریه اختلاف نظر پیدا کنند. نقدی که بر هر دو وارد است این است که آنها به نقطه آغاز شکلگیری یک نظریه اشاره نکردهاند. چه میشود که ما به دنبال جمع آوری داده و اطّلاعات میرویم؟ عامل محرّک و حرکت به این سمت چیست؟ در شکلگیری یک نظریه ابتدا باید به این سؤال پاسخ دهیم. در گام بعدی که جمع آوری اطّلاعات و ارائه راهحل است میتوان بحث کرد که آیا باید ابتدا از خلاقیّت ذهنی استفاده کرد یا باید بر واقعیت خارجی تکیه کرد.
در پاسخ به این سؤال که نقطه شروع و تدوین یک نظریه و همین طور مراحل مختلف تدوین یک نظریه قابل قبول چیست، باید گفت که نظریهپرداز معمولاً از بحرانهایی که جامعه با آن درگیر است آغاز میکند و می کوشد ابعاد و سرشت بحرانهای اجتماعی را دریابد و در عین حال به دنبال ارائه شیوههای حساب شده و متکی به تعمق در جوانب موضوعات مطرح شده است تا جامعه و دولتها به کمک آنها از شکستها، مسائل و معزلات درگیر جامعه رهایی پیدا کنند.
اگر بخواهیم مراحل تدوین یک نظریه را فهرست کنیم به شرح زیر می باشد :
1- شناسایی مشکلات و شکستهای نظام موجود.
2- تشخیص علل مشکلات.
3- ترسیم تصویری از نظام سیاسی احیا شده و یا نظام مطلوب
4- پیشنهادات عملی و ارائه راه حل
بدینترتیب تا وقتی که به مسائل اساسی و مراحل 1 تا 3 پاسخ داده نشود صحبت کردن از راه حل و ارائه راهکار فریاد زدن در خلاء است.

مطلب مرتبط :   زن، زوجین، آورد،، شوهر

3-5-3- سطوح روش و روششناسی
«روش» یا method به معنای «در پیش گرفتن راه» است، چرا که meta یعنی «در