آمریکا، افغانستان، طالبان، سیاست

یافت که شوروی به عنوان امپراتور شرور به زانو درآمده و از هم فرو پاشید .
جوهر و ماهیت این نوع سیاستگذاری را می توان در گزارش واشنگتن به کنگره آمریکا مورد مطالعه قرار داد
:«به دنبال خروج کامل نیروهای روسی ، واشنگتن در گزارشی به کنگره آمریکا (سرویس تحقیقاتی کنگره
)وضعیت جدید افغانستان را مورد ارزیابی قرار داد . در این گزارش ،سیاست های احتمالی آمریکا در قبال
افغانستان برشمرده شد . بر طبق این گزارش ، به علت نارضایتی توده مردم از قدرت طلبی حزب حاکم ،
رژیم نجیب االله نمی توانست به حیات خود ادامه دهد . از سوی دیگر ، مقام های آمریکایی نگران آینده
نیروهای از هم گسسته ی مقاومت بودند.برطبق این گزارش ، آمریکا می تواند در خصوص افغانستان سه
سیاست متفاوت را اتخاذ کند :
با عقب نشینی نیروهای روسی ، آمریکا به هدف اصلی خود دست یافته و حال باید از مداخلاتش در
افغانستان بکاهد . با توجه به تحولات خلیج فارس ، آمریکا باید با پاکستان بیشتر همکاری کند و در نتیجه
باید از سیاست پاکستان در قبال افغانستان حمایت به عمل آورد .
آمریکا باید مستقیما با احزاب غیر بنیاد گرای افغان همکاری کند . »علاوه بر موارد فوق می توان ماهیت
و هدف حمایت آمریکا را در نوع اتخاذ استراتژی آنها بعد ازخروج نیروهای شوروی از افغانستان مورد
ملاحظه قرار داد . برخورد همه جانبه ی ایالات متحده با شوروی و ممانعت از توسعه طلبی ابر قدرت شرق
، جزو استراتژی های اصلی ایالات متحده بوده و این نوع استراتژی از آن رو قابل توجیه می نماید که
:«اختلافات بین ایالات متحده و اتحاد شوروی به دلیل تفاوت های بزرگی در سیستم های سیاسی و
اقتصادی و منافع ژئواستراتژیک متباین ما ، در ماهیت خود ، بنیادی است. »
5- 3-1- پارمترهای تاثیرگذاربر روابط آمریکا و افغانستان در دهه ی 1990تا 2001
بعد از فروپاشی شوروی و تک قطبی شدن نظام بین الملل ، آمریکا در یک فاز متفاوت از گذشته و سطح
دیگری از روابط دیپلماتیک با سایر بازیگران قرار گرفت . ایالات متحده بعد از پایان جنگ سرد ، برای
تنظیم رفتار بین المللی و الگوهای سیاست خارجی خود ، مبادرت به اتخاذ روشهای مبتنی بر ساخت داخلی ۵۵
، نظام بین المللی ، الگوهای فکری و نگرشی تصمیم گیران کرد که برون داد همه را می توان در برخورد
همه جانبه ی این کشور با تهدید ها و چالش های منطقه ای ، فرامنطقه ای و جهانی و در نتیجه در قالب
«نظم نوین جهانی»بوش پدر، مورد تحلیل و ارزیابی قرار داد. آمریکا بعد از پایان جنگ سرد ، ضمن اینکه
به اتخاذ سیاست مداخله جویانه در عرصه ی نظام بین الملل روی آورد و در آغاز دهه ی 90،گسترده ترین
مداخله ی خود را درجنگ خلیج فارس به نمایش گذاشت ؛ ولی در عین حال افغانستان را تا سال 1996به
فراموشی سپرد و هیچگونه اهتمامی نسبت به قضایا و مسایل آن از خود نشان نداد.به همین لحاظ ، دربعضی
از تحلیل ها ، پیش آمد حوادثی چون 11 سپتامبر ، محصول همین نوع سیاست از سوی آمریکا انگاشته می
شود . «آمریکا اکنون بهای نادیده گرفت افغانستان بین سالهای 1992تا 1996را می پرداخت ، …افغانستان در
حقیقت ، اکنون بهشتی برای جهانگرایی اسلامی و تروریسم بود و آمریکایی ها و غرب در چگونگی مهار
آن دچار سرگشتگی بودند .»
بعد از خروج نیروهای شوروی از افغانستان ، خصوصا بعد از شکست رژیم کمونیستی در این کشور و
روی کار آمدن مجاهدین در سال 1992 ، دیگر انگیزه و بهانه جدی برای آمریکا ، مبنی بر برقراری رابطه با
این کشور وجود نداشت ؛ زیرا دیگر نه خطر کمونیسم در منطقه مطرح بود و نه هیچ قدرت منطقه ای
تهدید گر دیگری وجود داشت که روابط آمریکا را باافغانستان توجیه کرده استمرار بخشد . به این جهت ،
اکثر از دولت مردان آمریکا مصروف وقایع خلیج فارس ، اجرای دکترین مهار دوجانبه ایران و عراق شدند.
روی هم رفته ، فرایند برقراری رابطه ی آمریکا و افغانستان را در اوایل دهه 90، در قالب متغیر های زیر
می توان مورد مطالعه قرار داد و حتی نظریه های بعضا متعارضی را در پرتو آنها مورد شناسایی قرار داد:
در برابر موج اسلام گرایی
بربنیاد برخی از تحلیل ها ، در این دوره نیز می توان سخن از روابط آمریکا و افغانستان به میان آورد ؛
زیرا آمریکا به دلیل مهار موج اسلام گرایی در منطقه و بدنام سازی انقلاب اسلامی در ایران از گروه های
تند رو و بنیاد گرای افغانی که از وضعیت موجود (افغانستان)ناراضی بودند ، حمایت به عمل آورده وآنان را
درقالب جریان طالبان سامان بخشیده و وارد عرصه سیاسی در افغانستان کرد . این نوع تحلیل ، وقتی بیشتر
می تواند مورد توجه قرار گیرد که نظام سیاسی و اقتدار حکومتی را در میان مجاهدین ، بعد از شکست
رژیم کمونیستی در افغانستان ، طیف تاجیک تبار (ربانی و مسعود)وهمسوبانظام جمهوری اسلامی بدست
گرفته و زمینه های حضور این کشور در افغانستان به نحوی تضمین شده بود . چنین روندی از سوی ایالات
متحده ، غیرقابل قبول بود و این کشور برای ایجاد تغییر و دگرگونی در اصل روند سیاسی در افغانستان و
مدیریت این روند به نفع سیاست های کاخ سفید ، گروه طالبان را به وجود آورد .در این تحلیل ، شکل
گیری طالبان و ورود آنها به عرصه ی سیاسی افغانستان ، متاثر از سیاست های توسعه طلبانه ی آمریکا بوده
و جریان طالبان را می توان به سان متغیر وابسته نسبت به سیاست آمریکا در منطقه ، تعریف کرد .ریچارد ۵۶
مکنزی ، یکی از تحلیل گران سیاست خارجی امریکا در منطقه ، پالیسی امریکا را نسبت به حمایت این
کشور از جریان افراطی طالبان ،معطوف به متغیر ها و عنصرهای زیر ارزیابی می کند :
الف . توقف تولید مواد مخدر توسط طالبان
ب . جریان طالبان مانع جدی فراروی ایران وروسیه است
ج . زمینه بازگشت ظاهر شاه را فراهم می آورند
د .فراهم شدن زمینه ساخت خط لوله گاز و نفت از آسیای میانه به افغانستان و پاکستان و …
سیاست های منافع محور
نظریه دیگر در مورد تحلیل رابطه آمریکا و افغانستان بر آن است که رابطه ی دو کشور از ابتدای دهه 90
تا 1996، که طالبان کابل را به تصرف در آوردند متوقف بود ؛ زیرا در این مقطع هیچگونه منافعی مبتنی بر
برقراری روابط میان دوکشور متصور نبود .«پی از فراهم کردن میلیاردها دلارتسلیحات و مهمات برای
مجاهدین ،آمریکا خود را از موضوع افغانستان پس از اینکه نیروهای روسیه در 1989 از افغانستان عقب
نشینی کردند ، دور کرد . این خروج پس از سقوط کابل در 1992 ، تبدیل به فرار شد .واشنگتن به متحدانش
در منطقه ؛ یعنی پاکستان و عربستان سعودی اختیار تام داد تا راهکاری برای حل نبرد داخلی آتی افغانستان
بیابند. برای افغان های عادی خروج آمریکا از صحنه ی افغانستان خیانت بزرگی تلقی شد .»اعتراف رابین
رافل ، معاون وزیر خارجه امریکا ، ادعای فوق را پوشش داده و به اثبات می رساند . به گفته احمد رشید
:وی اعتراف کرد که علاقه کمی نسبت به نوآوری ها [وارن کریستوفر]در خصوص افغانستان ، بین مقامات
بالاتر دارای اختیارات در واشنگتن وجود دارد.وزیز امور خارجه ، وارن کریستوفر هرگز در دوران تصدی
خود یکبار هم ذکری از افغانستان به میان نیاورد .
در این تحلیل ، شکل گیری جریان طالبان تابعی است از اندیشه های بنیاد گرایانه ی منطقه ای موجود در
افغانستان و پاکستان که زمینه های ان همچنان به قوت خود باقی است . البته چنین اندیشه ای از سوی
کشورهای منطقه ای و فرا منطقه ای ، به دلیل منافع آنها ، مورد رغبت و استقبال نیز قرار گرفته است . مطابق
این نظر ، گروه طالبان اگرچه ذاتا محصول مکتب دیوبندی است و گرایشهای مذهبی کنترل نشده نقش
اساسی در به وجو آوردن آن داشته است ؛ ولی در عین حال ، حمایت آمریکا از این جریان در مقاطع
خاصی ، نادیده انگاشته نمی شود و بلکه اعتقاد براین است که طالبان ، به نحوی مورد حمایت غیر مستقیم
آمریکا از طریق پاکستان و عربستان نیز قرار می گرفت . «بین سالهای 1994 تا 1996 ، آمریکا طالبان را از
طریق متحدین خود یعنی پاکستان و عربستان سعودی ، به لحاظ سیاسی پشتیبای می کرد .اصولا این
پشتسبانی به دلیل آن بود که واشنگتن طالبان را نیروی ضد ایرانی ، ضدشیعه و طرفدار غرب می دید .
آمریکا به راحتی موضوع بنیاد گرایی اسلامی طالبان ، ستم آنان به زنان و ترسی را که آنها در منطقه در سطح ۵٧
وسیعی به وجود آورده بودند ، نادیده گرفت ؛ زیرا به درگیری در محدوده ای بزرگتر علاقه مند بود .بین
سالهای 1995و1997، حمایت آمریکا حتی به دلیل پشتیبانی از پروژه ی یونیکال بیش تر شد . »
حمایت آمریکا از جریان طالبان ضمن اینکه از نظر تحلیل های نظری و متناسب با اصول اعتقادی این
جریان پارادوکسیکال به نظر می رسد ولی باید توجه کرد که حمایت آمریکا از گروه طالبان ، همچنین
سکوت این کشور در برابر تمامی خطاهای حقوق بشری و سیاست های زن ستیزی و …،به این دلیل بود که
«آمریکا و یونیکال می خواستند باور کنند طالبان پیروز خواهند شدو با تجزیه و تحلیل پاکستان مبنی بر
اینکه آنها پیروز خواهند شد هم عقیده بودند . بیشتر سیاستگذاران ساده لوح آمریکایی امیدوار بودن

مطلب مرتبط :   زیست‌محیطی، "آلودگی، مصلحت، انتزاعی