، ماریتن، انسانگرایی، مسیحیت

آنها، رابطهای معکوس است؟ یعنی هر جا که قهرمانگرایی عروج داشته باشد، انسانگرایی نزول خواهد داشت و بر عکس. لازم به ذکر است که از دید ماریتن این دو در تضاد نیستند و میتوان در آن واحد هم به خود اندیشید و هم خود را فدای دیگران کرد و قهرمانی انسانگرا و یا انسانگرایی قهرمان بود.
ماریتن برخلاف کسانی که معتقد به ضدیت انسانگرایی غربی با دین هستند، میان آنها تضادی مشاهده نمیکند. اگر چه درست است که بعد از رنسانس جهان غرب از یک قهرمانگرایی مسیحی به سوی انسانگرایی حرکت کرده است، اما انسانگرایی غربی ریشههای دینی و متعالی دارد.
وی در فصل نخست با عنوان «فاجعه اومانیسم» به دنبال بررسی دو مسئله زیر است؛. وظیفۀ انسان در برابر خدا و سرنوشت انسان.
ماریتن بر آن است که برای پاسخ به این دو پرسش، باید به این دو سؤال دیگر توجه کرد: یکم این که انسان چیست؟ و دوم این که به اصطلاح مسیحی رابطۀ میان آزادی و تفضل الهی297 چگونه است؟
برای پی بردن به بنیادهای انسان شناختی ماریتن بحث را در دو مبحث جداگانه پیگیری میکنیم؛ نخست از دیدگاههای جاری زمان ماریتن بحث میکنیم (مبحث اول) تا پس از آن بتوانیم ویژگیهای دیدگاه انسانشناختی او را در یابیم (مبحث دوم)

مبحث اول: دیدگاههای انسانشناختی مسیحیت قرون میانه و انسانگرایی نو
ماریتن در مباحث انسانشناسی خود پیش از طرح دیدگاههای خاص خود، به بررسی و نقد دو رویکرد خاص پرداخته است؛ ابتدا از دیدگاه «مسیحیت قرون وسطی» و سپس از دیدگاه «انسانگرایی نو»؛ او آنگاه از دیدگاه خودش که آن را «انسانگرایینو» یا «جامعۀ نوین مسیحی»298 مینامد، به این دو مسئله میپردازد:

گفتار اول: دیدگاه مسیحیت قرون وسطی
مهمترین نکات انسانشناختی دیدگاه مسیحیت قرون وسطی سه مسأله به شرح ذیل است:
یک) مشکل انسان؛ از دیدگاه تفکر قرون وسطی، انسان صرفا حیوان ناطق (عاقل) نیست، بلکه یک شخص نیز میباشد.299 شخص یک برداشت کلامی مسیحی راجع به انسان است. به این معنی که از طریق خداوند است که شخص شکل میگیرد و آن همراهی طبیعت معنوی و آزادی و انتخاب است که هیچ کس نه دولت و نه طبیعت بدون اجازۀ خداوند توان محدود کردن آن را ندارند.
در این دیدگاه انسان محصول جراحت و وصل (joint) است که توسط شیطان هوا و هوس و همچنین عشق الهی زخمی شده است و به خاطر گناه اولیه طبیعتا مجروح متولد شده است. از طرف دیگر او برای هدفی فوق طبیعی ساخته شده است و لذا انسان همزمان موجودی طبیعی و فوق طبیعی است.
دو) مشکل تفضل و آزادی؛300 تفکر کلامی قرون وسطی زیر سیطرۀ تفکر قدیس آگوستین قرار دارد. در این تفکر به دو مسئلۀ تفضل و آزادی همچون یک راز نگاه شده است. (البته باید توجه داشت که قدیس توماس را نباید مرتبط به این دوره و یا یک دوره خاص دانست).
سه) مشکل سرنوشت؛301 انسان میتواند تحقیر شدن302 توسط انسانهای قدیس را که او را در برابر خدا ناچیز میشمارند، تحمل کند، اما دیگر تحمل تحقیر شدن توسط انسانی که از خاک و از جنس او است را ندارد (حال تفاوتی ندارد که این انسان متکلم باشد یا فیلسوف و یا پدری روحانی و یا حکمران و مردی سیاست مدار).303 ادراک این مسئله که انسانها توسط قدیسین تحقیر گردیدهاند، در واقع مرگ قرون وسطی و شروع دورۀ رنسانس بود.

مطلب مرتبط :   تاریخی، سنت،، حقیقت، سنتگرایان

گفتار دوم: دیدگاه انسانگرایی نو
ماریتن در این خصوص به طرح و نقد نظریات سه فیلسوف زیر میپردازد:304
1. ژان ژاک رسو305، که از نظر او انسان نه تنها رها از گناه اولیه است، بلکه او اصلا گناهکار نیست و پاک و مقدس است. از نظر او انسان مقدس است، اگر با روح طبیعت در یک اتحاد معنوی به سر برد؛ شر وقتی به سراغ انسان آمد که مزاحمتهای فرهنگی و تمدنها شروع شدند.
2. آگوست کنت، که از نظریه «موجود بزرگ»306 سخن میگوید.
3. هگل که نجات و رستگاری را در دیالیکتیک تاریخی میبیند و اینکه چگونه انسان در قالب دولت از دست فرزندان خداوند رهایی مییابد.
در نظر هر سه فیلسوف فوق، که نمایندۀ عصر جدید هستند، انسان از یک طرف موجودی کاملاً طبیعی است که منتزع از هر امر مافوق طبیعی به شمار میآید و از طرف دیگر همۀ امور معنوی و الهی نیز (برای مسیحیان) بر انسان وارد میشود (تفضل الهی). در نتیجه، انسان جدا شده از خداوند، مدعی است که همه چیز برای اوست، تو گویی که او وارث خداوند است.
ماریتن همچنین از دو نوع انسانگرایی سخن میگوید که عبارتند از:
«انسانگرایی خدا محور»،307 و «انسانگرایی انسانمحور».308
انسانگرایی نوع نخست، مسیحی است و معتقد است که نقطۀ مرکزی و محوری و اصلی برای انسان، خداوند است و به گناهکار بودن و رستگاری انسان معتقد است و به لطف الهی و آزادی انسان توجه دارد. اما انسان گرایی نوع دوم که روح رنسانس و اصلاحات پس از قرون وسطی است، معتقد است که انسان محور همه چیز است. این نوع انسانگرایی، مستلزم برداشتی طبیعی از مفهوم انسان و آزادی است. ماریتن این منطق را دیالکتیک تراژدی اومانیسم مینامد.309
او در ادامه از سه فاجعه در خصوص انسان، فرهنگ و خداوند (در منطق انسان محوری دنیای جدید) سخن میگوید:
نخست فاجعه انسانی: اگرچه در شروع عصر جدید ابتدا با دکارت و سپس با روسو و کانت، عقلگرایی310 تصویری افتخار آمیزی از شخصگرایی ارائه داد که با غرور زیاد ورود هر چیزی از جمله وحی را به قلمرو خویش نفی میکرد، اما این امر سرانجام خوبی پیدا نکرده است و چیزی جز یأس و نومیدی نصیب آن نشده است.
دوم فاجعه فرهنگی: وی برای بیان فاجعه فرهنگی از سه دوره سخن میگوید:
الف. قرون شانزدهم تا هفدهم که در این دوران، تمدن جدید غرق در استفاده از سرمایۀ اندوخته خویش بوده و ریشههای گذشتۀ خویش را فراموش کرده بود. اما استفاده از عقل هنوز از پشتیبانی مسیحیت برخوردار بود.
ب. قرون هجدهم تا نوزدهم که فرهنگ خود را از حوزۀ مافوق طبیعی و الهی جدا میکند.
ج. قرن بیستم که فرهنگ تلاش دارد تا همه چیز را به ماده برگرداند و متأثر از الحاد مادیگرایانه است.
و سرانجام فاجعه الهی: وی تذکر میدهد که خدای کانتی هنوز ضامن قلمرو انسانی بر حوزۀ ماده است. و برای دکارت خداوند ضامن علم و هندسه است و مرموز و ناشناخته به شمار میآید. آنگاه ماریتن به خدا از نظر مالبرانژ و لایپنیتس میپردازد و میگوید که در این مقطع است که خداوند به مفهوم تبدیل میشود (هگل) و نهایتا مرگ خدا با نیچه فرا میرسد که میتوان نمونۀ آن را در اتحاد جماهیر شوروی سابق مشاهده کرد.
به نظر ماریتن ما در زمان حاضر در برابر دو موضع قرار داریم: «الحاد محض»311 و «مسیحیت محض».312
ماریتن در ابتدا به مسئلۀ الحاد و ریشههای آن در اتحاد جماهیر شوروی میپردازد. او معتقد است که چون کمونیسم یک نظام کامل برای زندگی است و مدعی است که جواب همه چیز را برای انسان دارد، لذا نمیشود بخش اجتماعی یا سیاسی آن را از بخش مابعد الطبیعی یا معرفتی آن جدا کرد. لذا خود کمونیسم به نوعی یک دین الحادی است.
البته در تحلیل ماریتن در عناصر اصلی و اولیۀ کمونیسم، ریشههای تفکر مسیحی نیز وجود دارد.313 به عنوان مثال اموری مانند مشارکت یا صمیمیت و همدلی که در کمونیسم وجود دارد، در حقیقت همان همدلی و صمیمیت مسیحی (عشای ربانی) است. مسئلۀ فداکاری یا روح ایمان که کمونیستها آن را درخدمت ایدئولوژی الحادی خویش گرفتند، نیز از همین نمونه است. علت عمدۀ این کار از دید ماریتن عیب و نقص جهان مسیحیت است که به اصول خود وفادار نمانده است، لذا این رویکرد جهان مسیحی به فاجعهای علیه خود مسیحیت و علیه افلاطونگرایی طبیعی اذهان انجامیده است.

مطلب مرتبط :   ....، دادگاه، حقوق، خواهانهای

مبحث دوم: عناصر اصلی انسانشناسانۀ ماریتن
گفتار اول: انسان گرایی پیشرفته
نظر ماریتن در مقابل نظر مسیحیت قرون وسطی و انسانگرایی نو قرار دارد. وی در آثار خود به دو موضع و نظر مسیحیت اشاره میکند که موضع دوم در حقیقت دیدگاه خود ماریتن است:
یکم- موضع باردر314، که عکس العملی در جهت خالص کردن با رفتن به گذشته است. این حرکت را میتوان در بعضی از مدارس جدید پروستانیسم که قصد رجوع به کالوینیسم را دارند مشاهده کرد. این تفکر ضد انسانگرایی است و به دنبال حذف انسان در برابر خداوند است. این همان نظر متکلم بزرگ بارت است که تحت تأثیر کیرکگارد و نیز تحت تأثیر معنویت لوتر و منطق کالوین قرار داشت.
دوم- موضع پیشرفته،315 که برآمده از آئین کاتولیک است و پایههای عقلانی آن بر دوش قدیس توماس قرار دارد. وی این موضع را «انسانگرایی تام»316 مینامد که از نظر وی قادر است همۀ حقایق را که انسانگرایی اجتماعی به آن پرداخته است از طریق متحد کردن آنها در یک شیوۀ ارگانیک و حیاتی با دیگر حقایق در بر گیرد.317 وی همچنین با مقایسۀ انسانگرایی تام با اصطلاح «قائلین به وحدت ماده و صورت»318، بر این باور است که باید تغییری محوری و اساسی برای رسیدن به انسانگرایی تام صورت گیرد که در آن ساختار اجتماعی جدید و شیوهای جدید برای زندگی انسان در دوران پس از سرمایهداری ارائه گردد. اینجا